بیا با هم مرثیه بخوانیم
بیا با هم مرثیه بخوانیم
خلیل گفت : زور بهشان دارد وقتی می بینند من به راحتی زنبه ی پُر از ملات را از آن همه پله بالا می برم و خسته نمی شوم اما آنها خیلی زود ناکار می شوند . آخر من کلک زده ام ؛ نه به آنها ، به زنبه . با دو تکه طناب حلقوی که بصورت دستگیره درست کرده ام ، زنبه را می گیرم . تمام فشار آن روی مچ ام می افتد ؛ در عوض دست ام آزاد است و راحت می توانم دو طرفِ پله ی چوبی را بگیرم و بالا بروم . سر انگشت هایم هم درد نمی گیرد .
گویا کلمه ی « رشید » را برای توصیف قامتِ او ساخته بودند ؛ قدی نسبتاً بلند؛ بدنی ورزیده و پُر تحرک ؛ با صورتی نه چندان باریک و ابروهای پُر پشت و چانه ی گرد و لب های کلفتِّ خوش فرم که لب زیرین بیشتر خودش را به رُخ می کشید ؛ و یک مشت موی سفید که جلوی سرش مدام با وزش نسیم بازی می کرد .
حالت چهره اش عصیانگر می نمود و در عین حال مهربان ، مردمی ؛ طوری که بیننده از بودن اش لذت می برد . من که اینطور بودم .
در نمایشنامه « ریل » که بازی کرد نقش قلندری ( پیر مرد مسافری که مدام در گوشه ی قهوه خانه کز کرده بود ) را به عهده داشت با رقصی جدی و ناخواسته که طنز تلخی را یدک می کشید .
مرحب ( جوانی پر شور که شبی در قهوه خانه ای که برگذرگاهی است تا دمیدن صبح ، سکوت محزون مسافران قهوه خانه را بهم می ریزد ) در انتهای صحنه ای از نمایش ،به او که غریبانه با جمع ، در خود فرو شده بود ، پرداخت و او را به رقص واداشت . رقصی از سر اجبار .
خلیل با آن قامت رشید پیر شده ی محزون چنان جدی و خشک و مقطع رقصید که گویی پس از سپری شدن آن همه سال هنوز هم با همان ریتم و همان حالت همانطور می رقصد که انگار به عزا برخاسته است یا به ستیز .
***
خلیل گفت :
- ها فریبرز ؟ می گویم مرا چه به فوتبال ، بهتر است بروم نقد هایم را بنویسم .
و خندید . صورت اش سرخ شده بود و قطراتِ درشت عرق نشسته بر پیشانی اش آلوده به غبار. کودکان پُِر شور ِ پا برهنه ی محل را رها کرد تا با هم خوش باشند . بعد کی بود که آمد ؟ . قاسم ( امیری ) ؟... نه ،او که خودش یکپارچه رند بود ؛ شاید همایون ، شاید کسی دیگر . و تو ( ابراهیمپور ِِ عزیز ) شب چراغ بود. چراغ توری را تازه روشن کرده ، روی پیشخوان ( ویترین شیشه ای ) دکان ات گذاشته بودی ( دکانی که توی خیابان سیروس ؛ پاتوق ِ اهل قلم ِ سنت شکن شده بود) . هنوز بند و بساطِ کبریت و الکل و الکلدان جلویت بود ؛ و طبق معمول دوستانی که جلوی دکان ات جمع بودند .
شتابان شیشه ی الکل را برداشت . درش را باز کرد و دست دیگرش را قاشقی گرفت . الکل می رفت تا از کنار انگشت هایش روی زمین بچکد که امان نداد ؛ توی دهانش ریخت و بلافاصله تف کرد ؛ قورت که نداد . بعد او آمد و حالا دیگر خلیل مست بود . موقع حرف زدن عمداً صورت اش را جلو صورتِ او، درست نزدیکِ بینی او می گرفت تا با استنشاق بوی الکل صنعتی باور کند که مست است .راستی ، کدام مست می توانست این طور پاطیل باشد ؟
***
حیف درصحنه بعدی دیگر او را ندیدم . شنیدم نیمه شبی ، در سرمای گزنده که نه ، در سرمای کُشنده ی زمستان که ارتفاع برف تا به زانو می رسید ؛ برهنه تن ، سر به بیابان گذاشته است . انگار او را در آن حال در تاق بستان یافته بودند .
اهل حریم ِ قلم ، اهل اندیشه ای سرشار از شعور ِ خلاق که برای تهیه ی هزینه ی تحصیل اش سه ماه ی هر تابستان را تن به کارگری ، به عمله گی می داد شاید دیپلم اش را بگیرد ؛ هر چند دیگر چیزی نمانده بود ، سال آخر بود و می رفت تا با تأمین لقمه ای نان نفسی به راحتی بکشد .
***
آخرین صحنه کجا اجرا شد ؟... وکیل آقا ؟... وکیل آقایی که هنوز تغییر نکرده بود ؛ یعنی همان خیابان منحنی پُر ازدحام ِ کوچک ؟
ولوله ای بود از جمعیت ؛از زن و مرد ، پیر و جوان برای سیاحت ؛ برای خرید ؛ برای تفریح یا از بیکاری .
و من که گویا کراوات هم زده بودم ( آنهم کجا ؟! ) . برای خرید که نبود ؛ شاید گشت و گذاری و یا دیدن ِ کسی ؛ که صدای آژیر آمبولانس نگاه ام را از لابلای پروپاچه ی دختر کان مینی ژوب پوش ِ تازه به مُد رسیده گرفت و به سوی خودش کشید ؛ نه ، به خودش که نه ؛ به سمت ِ خلیل کشید ؛ خلیل ِ سر تراشیده ، زخم و زیلی ، ژنده لباس ، هراسیده و آن چشم های سیاهِ گرم که دیگر هوشیاری سابق را نداشت .
شاید زنجیرش کرده بودند ، همانطور که ببر وشیر را می بندند موقع ِ حمل و نقل ؛ در اتاقکِ میله دار آمبولانس ؛جایی که گاهی جانیان زندانی را به بند می کشند و یا دیوانگان لجام گسیخته را به تیمارستان می کشانند .
ایستاده بود . نه ایستادنی عادی و محکم ؛ عاریتی ، مثل پرنده ای وحشی که یکباره میله های قفس را در اطراف خودش دیده باشد . مثل مرغی که خود را از سقف آویخته باشد . مثل یک پلنگ زخمی معصوم . مثل انسانی بی گناه در جمع گناهکارانی بیگانه که خصمانه به نابودیش برخاسته اند .
یک دست اش را به سقف ماشین گرفته بود و با دست دیگرش میله های پنجره را در مشت می فشرد . قیر و قاچ ایستاده بود و با هر حرکت آمبولانس لق لق می خورد. طوری به بیرون زل زده بود که انگار اولین بار است موجوداتی بنام انسان را می بیند .
دنبال کسی می گشت ؟...
نه ، در نگاه اش کاوش نبود ؛ تعجب بود .
مراهم دید ؟...
رفت ؛اما کجا ، چطور ، چرا ؟
هنوز که جوابی نیافته ام . مثل پرستویی که در فصلی از زندگی ام مبهوت اش بوده باشم و او بی هنگام کوچ کرده ، رفته باشد ؛ کوچی بدون بازگشت . اما حالا دیگر چرا آن شعر نیما از ذهن ام پاک نمی شود ؛ همان قطعه ی کوتاهی که در نمایشنامه ی ریل گنجانیده شده بود . همان که طی این بیست و اندی سال همچنان با همان حزن و قوت در ذهن ام می جوشد و بر زبان ام جاری می شود ، گاه و بی گاه:
مرحب کجا
مختار کجا
به کجای این شبِ ِ تیره بیاویزم
قبای ژنده ی خود را ؟ .
چرا این شعر از خاطرم نمی رود ؟
اسماعیل زرعی
30- 25/5/71 کرمانشاه
